
روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم رادر درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود...


گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.
شب از نیمه گذشته بود ،
من بودمو تنهایی ،
سکوت بود و سکوت ،
حرکت عقربه های ساعت کند شده بود ،
چند روز بیشتر از رفتنش نگذشته بود ،
رفتنش با یکی دیگه
دل بیقرار او بود اما ،
اما
عقل می گفت بر نمی گرده
بخواب.


سفري بايد كرد
تا به عمق دل يك پيچك تنها
كه چرا اين چنين سخت به خود ميپيچد
شايد از راز درونش بشود كشفي كرد
شايد او هم به كسي دل بسته ست.
به همه خواهـم گفـت
به نسیـمی که گـذر خـواهد کــرد
به شهابی که درخــشید به شـــب
به شب روشن پاک ؛ به سپـیدار بــلند
به پـرستـو که غمین تــرک کند خــانه ی خــــویش
به همه خواهــم گفـت
به شـرابی کــه به پـــیمانه ی تـو مــی رقـصد
و تـو را مـست کـند شب همه شـب
من بــه هـر کـوچه کــه تـو می گـذری
کوچه هایِـی کـه پــر از خـاطره است
که تـو را دارم دوسـت
به همه خواهـم گفـت
که تـو را می خواهم
چنان بی خویشم از خود که
درخودم بسیار !
به دنیا که می نگرم
تنها چیز آگاهی بی شکل است
در اشکال بسیار !


آنکس که رفتنیست بگذار برود ...
التماس به ماندنش نکن
بودنش هم به اندازه نبودنش دردو رنج دارد...




