نامه اول
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی
از دست راست مـــن است؛ و کاغـذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.

من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است؛
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است،
همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده،
اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده،
و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده...
آن پنجره ، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دور دست ها
می آیند تا لحظه ای، پروانه وش، بر بوته ی
این ، می دانم که مدح مطلوبی نیست
اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی.
و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی
که ای کاش بود در خدمت تو، مرید تو، بنده ی تو...
و این همه در بند نوشتن نبود.اما چه می توان کرد؟
تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن،
بیرون بیاید و این، برای خوب ترین و صبور ترین زن
اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم
در حضور تو زانو بزنم سر در برابرت فرود آورم
و بگویم: هر چه هستی همانی که می بایست باشی،و بیش از آنی،
و بسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند؛
و الا سهم من،در این میان، با این قلم،و محو نوشتن بودن،
سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم
دنیا،اما نه بهترین همسر دنیا...
(نادر ابراهیمی)
[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 12:14 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(10) ]




