هیچ کس این جا نیست
یار من پیدا نیست
کوچه ها تاریک است
آتشی بر پا نیست
همه جا یخبندان
در تنم گرما نیست
چو بگیرد دستم
خبر از سرما نیست
راه طولانی و سخت
همرهی شیدا نیست
ابرها در گذرند
سایه این بالا نیست
دل من دریایی
ساحل دریا نیست
رفته آرام و قرار
دگرم پروا نیست
تا نبینم او را
چشم من بینا نیست
تشنه ام تشنه ی او
آب در صحرا نیست
تو بیا در خوابم
خواب من رویا نیست
می روم خسته و زار
مرگ من فردا نیست
در غروب خورشید
یار من تنها نیست
سال هاست گوشه اتاقم نشسته ام به ساعت دیواری شکسته روی دیوار چشم دوخته ام و انتظارم را در آغوش گرفته ام.
روی خط ارغوانی زندگی پر از حسرتم به یاد نگاهت آرام تر از مرگ شاپرک ها تو را انتظار می کشم ولی از تو نشانی نمی یابم .
هنوز اما سراغ تو را از میخک های آسمان می گیرم و به دنبال نشانی از تو هستم ولی افسوس تو بی من عاشقی و من بی تو سر گردانم ...
(مجنون بی لیلی)
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.


























