مسافر
در عبور از کوچه دلواپسی ها
شکها
و تردیدها
اینک
مسافری هستم
دربدر شهرهای دور
در لابلای ناشناخته ها
حیران و سرگردان
از شکوه آفرینش
بهت میکنم !
سفر خواهم کرد
شهر به شهر
با شگفتی ها دیوانه خواهم شد
با موجها همراه خواهم شد
با گلهای وحشی خواهم رقصید
با مهربانی ها عاشق خواهم شد
در اوج آسمان
تا انتهای نور سفر خواهم کرد
تا شکوه آبیها
تا ته دانایی
شکوفه خواهم داد!
با واژه هایی
از جنس عرفان
خواهم گریست
با هرزه های رهگذر
پرسه خواهم زد
شادی خواهم کرد
پایکوبی خواهم کرد
من نور را در پس اینها یافته ام
آسمان آبیست
و من هنوز
در این اوج هزاران پایی نفس میکشم!
در این اوج هزاران پایی
خاک شیشه هواپیما را گرفته است!
و من
مسافر مشتاق
جاده های نور
دربدر واژه هایی برای حرفهای نگفته
حرفهایی که
خورشید با آنها طلوع خواهد کرد
گلها شکوفه خواهند داد
و صورتی پاهای لکلک پررنگتر خواهد شد
ای خورشید تابنده
در این اوج
من به تو
نزدیکم!

میگویند:
زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند. بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت
زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است....
هزاران گل بدرقه ی راهت تا بدانی عشق در همین یک قدمی است...احساسش کن...

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی
برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند...

فقیر به دنبال شادی ثروتمند
و پولدار به دنبال آرامش زندگی فقیر است
کودک به دنبال آزادی بزرگتر
و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است
پیر به دنبال قدرت جوان
وجوان در پی تجربه سالمند است
آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت
و آنان که مانده اند در رویای رفتن...
خدایا!
کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که
هیچکس به مقصد خود نمی رسد؟!

دفتر عشق که بسته شد،دیدم منم تموم شدم!/ خونم حلال ولی بدون،به پای تو حروم شدم!/ اونی که عاشق شده بود،بدجوری تو کار تو موند!/ برای مرگ عشقش،حالا دیگه باید فاتحه خوند!/ غرور لعنتی میگفت: بازی عشقو بلدم!/ چرا گذشتم از خودم!؟/ چراغ ره تاریکیم!؟/ چه خوب میشد تصمیم تو،آخر ماجرا میشد؟!؟!؟!


براي با تو بودن ،
تنها يك بهانه كافي بود .
كلامي ساده ،
طرح لبخندي گنگ .
اما افسوس !
افسوس كه
بهانهها را آغازي نيست ...
ستاره مال تو ... !
و اگر روز سهم من باشد
خورشيد پيش كش ات ... !
اما افسوس !
عاشقان تهي دست اند ....

عازم یک سفرم
سفری دوربه جایی نزدیک
سفری از خودمن تا به خودم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
وامیدم به خداوندی اوست

میگم پدر جان استادمون گفت بین همه کلاس ها
من بالاترین نمره رو گرفتم
میگه:
ببین دیگه بقیه چقدر خنگن!!





