
ای دلم دیدی که ماتت کردو رفت؟
خنده ای بر خاطراتت کردو رفت؟
من که گفتم این بهار افسردنی است!
من که گفتم این پرستو رفتنی است!
آه،عجب کاری دستم داد دل!!!
هم شکستو هم شکستم داد دل...

ماجراي واقعي زماني آغاز ميشود كه سفر به اعماق درون و همچنين سفر به اوج خود آگاهي ات را شروع كني. روند آن، دو روي يك سكه است. اگر عميق تر بروي، بالاتر ميروي و اگر بالاتر بروي عميق تر ميروي. حركت تو در يك جهت است، در جهت عمودي.
كساني كه زندگي را سطحي مي گذرانند، زندگي شان افقي است. همچون يك چرخ پنچر شده و صاف كه بادش كاملاٌ خالي شده است.
زندگي را عمودي بگذران. رهروي يعني دگرگون شدن از افقي بودن به عمودي بودن و آن گاه زندگي شادماني واقعي است. موهبتي از جانب خدا. تو نمي تواني ازپس بازپرداخت دين خود به خدا برآيي. هيچ راهي براي اين كار وجود ندارد. فقط مي تواني سپاسگزار باشي، كاملاٌ سپاسگزار. اين يعني عبادت، يعني دينداري : قدرداني از هستي براي كارهايي كه براي ما انجام داده است.


دیگر پرنده ی احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنـــــگی
بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنــــگی..........
دلتنگی
درونم از غصه و ماتم
مثال روح بی خوا ب است
دلم غمگین
تنم سنگین
سرابی در چشم رنگین
خودم شرمگین
از این ننگی که در خواب است...


از ظهر تا دم غروب طول کشید
دشتی را شخم زدم تا دفنش کنم
بد عادت شده بود
جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد
سایه ام را می گویم
که خواب دیده بود تو به دیدارش آمده ای ....

برای دلم،
گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم،
میگویم: «غصه نخور، میگذرد …
برای دلم، گاهی پدر میشوم،
خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا
خودم از دست من خسته ست...


این جا مهمانسرا نیست
که هر غریبه و گرسنه و تشنه ای بیاید
و خستگی بگیرد
و سیراب شود و برود
اینجا دلم است...!!!

پیروزی از دانستن بدست می آید
و فقط یک راز وجود دارد که ارزش دانستن دارد: راز درونی خویشتن.
درون تو پر رمز و رازترین مکان است.
انسان به جاهای دوردست سفر می کند- این کار اصلا مشکل نیست. اما رسیدن به هسته وجود خود، کاری است بس مشکل.
راز رازها آنجاست. شاه کلیدی که می تواند همه درها را بگشاید آنجاست.
رهروی همان گام گذاشتن در راه کاوش خویشتن است.
راز از قبل در آنجاست و تو فقط باید آنرا کشف کنی. فقط باید چیزهای غیر ضروری را از جای خود برداری و پرده ها را کنار بزنی تا ناگهان با خدا رو در رو شوی. از این است که ما همان خدا هستیم و پس چرا گداوار زندگی می کنیم؟!
"اوشو"





