چه چيزي در اين دنيا هم ارزش ِ زمان كوتاه زندگي توست؟
برنامه هاي بي سر و ته ِ تلويزيون؟ مكالمات بي ثمر تلفني؟
يادمان باشد كه مدت محدودي بما فرصت دادند كه از امكانات نامحدود ِ اين دنيا بهره ببري. امروز بگو :
مي خواهم منشاء يك كشف تازه براي مردم باشم. وقتي همه ي امكانات هست و خالقت قسم خورده كه هر چيزي را كه بخواهي راهش را به تو نشان خواهد داد،
ديگر چه جاي درنگ است...
مدتی بود که لبخندی بر لب مترسک آمده بود .
در دلش احساس دیگری داشت.حسی غریب و نا آشنا!
شبها محو تماشای ماه می شد و روزها در فکر فرو میرفت.
چرا تابحال متوجه اینهمه زیبایی مزرعه و آواز دلنشین پرندگان نبوده؟ از گذشته و ترساندن پرندهها شرمگین بود. از پوشالی بودن خود آگاه شده بود.
و ترس از اینکه اگر این حس خوب هم پوشالی باشد!؟ آنوقت چه !؟
شب شد و ماه با ناز طلوع کرد. او همیشه متوجه نگاههای مترسک بود.
این بار مترسک را سر به زیر دید. با لبخند به او سلام کرد.
مترسک زبانش بند آمده بود.
آرام سرش را بالا برد نگاهش به درخشش ماه افتاد آرام آرام تصویر ماه در شبنم چشمش شکل دیگری گرفت و الماسوار غلطان شد و از صورت پارچهایش لغرید و به پای چوبیاش افتاد.
در آن مزرعه دیگر مترسکی وجود ندارد. آن قطره اشک کار خودش را کرد.
آن چوب و پای مترسک در خاک ریشه داد و امروز درخت تنومندی شده که پرندگان در شاخههایش لانه ساخته و شبهای مهتابی با قصه مترسک و ماه، جوجههایشان به خواب میروند.....
در این جهان آدمهایی وجود دارند که سنگین هستندو از بال محرومند.اینها روی خاک میان هم می لولند و در میانشان بعضی ها قوی ترند.مثل ناپلئون . اینها در میان آدمها نشانه های ترسناکی از خود بر جای میگذارند و تخم نفاق را میان آنها میکارند.ولی بهر حال همچنان بر سطح خاک باقی می مانند.آدمهایی وجود دارند که قادرند پر و بال درآورند ، آهسته از زمین فاصله گیرند و به پرواز در آیند.نظیر راهبان.آدمهایی وجود دارند که چنان سبک هستند که سهل و راحت از زمین کنده میشوند ولی با همان سهولت هم بر زمین میخورند نظیر آرمان دوستان خوب. و سرانجام انسانهایی وجود دارند که خود آسمانی اند ولی بخاطر عشق به انسانها به زمین نازل میشوند، بالهای خود را جمع میکنند و به دیگران پرواز کردن می آموزند و آنگاه که دیگر نیازی به آنها نبود بار دیگر به آسمان پرمی کشند. نظیر عیسی مسیح. " تولستوی "
" من در ساحل دریا ایستاده ام . کشتی در کنارم بادبانهای سفیدش را با نسیم ملایم صبحگاهی باز میکند و عازم اقیانوس آبی می گردد.کشتی زیبا و محکم است و من تا جایی که کشتی مثل نقطه ابر مانندی می شود و به جایی که آسمان و دریا به هم می پیوندند می رسد ُ آن را نظاره میکنم.کسی در کنارم میگوید :" او رفته است" او فقط از دید من رفته است همین و بس .کشتی هنوز به همان بزرگی و قدرتی است که در کنار من بودو هنوز هم میتواندباز خود را به مقصد برساند.در ذهن من کوچک شده درست در لحظه ای که یکی در کنار من میگوید :" او رفته است درآن سوی دیگر یکی آمدن او را تماشا میکندو صداهایی خبر خوش آمدن کشتی را پخش میکند ... و این همان مرگ است. "
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه :
من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش و میگه :
ادامه مطلب
فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند، من می ترسم. 5ساله
فهمیده ام که وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد" این یعنی "نه" . 7 ساله
فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری . ۱۲ ساله
ادامه مطلب


























