
فردا صبح زود
قبلتر از آنکه خورشید طلوع کند
به استقبالش خواهم رفت
با یک سبد پر از تهی
و روزی روشن را طلب خواهم کرد
از روشنایی چشمان بی فروغش
شاید رمز نگاه خسته ام را
از چهره رنگ پریده ام بخواند
زانوها را در بغل جمع خواهم کرد
با چشمانی پر از انتظار به انتظارش می مانم
به این امید که
همه سبدم را از خودش لبریز کند
و دست پر به خانه بارگردم
پس
فردا
جشن بزرگی خواهم گرفت
به یمن این همه بخشش
همه را خبر خواهم کرد
ساز و دهلی راه خواهم انداخت بیا و ببین !
سوری خواهد بود از یاد نرفتنی،
پایکوبی خواهم کرد
همه جا را نور خواهم بخشید
همه را نور خواهم داد
چه نور پاشیدنی !
پس چشم به راه همه نیکی های فردا خواهم ماند
باشد که فردا روز روشنی باشد !!

چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: «اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟»فرشته جواب داد: «مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب، آتش جهنم را خاموش كنم. آنوقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد!»
الهی... !
مرا در مقامی مدار که گویم خلق و حق و یا گویم من و تو .
مرا در مقامی دار که در میان نباشم ، همه تو باشی .
به هستی او نگریستم ، نیستی من به من بنمود .
در این اندوه بودم ، تا با دلی که بود ، از حق ندا آمد که به هستی خویش اقرار کن .
گفتم جز تو کیست که به هستی تو اقرار کنم ؟ مگر نگفته ای شهدالله .
الهی ! تو یکی و من از یکی تو یکی ام ."
قصه زندگي آدمها
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانهاي است كه آب و نور ميخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر ميرفت، درد او نيز عميقتر ميشد.
فرشتهها ميترسيدند. فرشتهها از آن همه سؤال ريشهدار ميترسيدند.
اما خدا ميگفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت ميآورد معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوهاي باز دانهاي بود و هر دانه آغاز درختيست. پس هر كه ميوهاي را برد دردل خود بذر سؤال تازهاي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدمهاست» اين را فرشتهاي به فرشتهاي ديگر گفت.
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا....






























