
جاده هاي بي كسي رو طي مي كردم آروم آروم ...
چقدر تنها بودم ...
با تنهايي بودم و آرزو برايم معنايي نداشت ...
روز و شب برايم تفاوتي نداشت و گذر عمر مرا با خود مي برد ...
هيچ كس نبود تا اين گونه عاشقانه برايش درد و دل كنم ...
هيچ كس نبود تا اين گونه زندگي را برايم معنا كند ...
هيچ كس نبود تا اين گونه عاشق و سرگردانم كند ...
هيچ كس نبود تا تنهاييم را برايش زمزمه كنم ...
تا اين كه تو آمدي !!!
آمدي و مرا از جاده هاي بي كسي و تنهايي رهايي دادي ...
حال روزها را از پي هم يكي يكي مي شمارم تا دوباره ببينمت ...
تا دوباره ديدنت رنگي باشد بر اين روزگار بي رنگم !!!
حال گذر عمر برايم شيرين است ...
چرا كه يا در كنار تو ام يا به ياد تو !
حال تو هستي تا به درد دلم گوش كني ...
تو هستي ...
تو هستي كه اين گونه زندگي برايم زيبا شده ...
جانان من ، مهربان من ، تو هستي كه اين گونه عاشق و سرگردان شده ام ...
تو هستي تا آرام آرام در گوشت زمزمه كنم تنهاييم را !!!
فقط يك كلام ديگر ؛

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمینتن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یکدانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت با من:
مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم!
خداوندا تو ستارالعیوبی
و بر این نکته سوءظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو میدانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا عیب بزرگیاست
من عیب دیگری اصلا ندارم!
خودم میدانم این “اصلا” غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیهای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم!
(از من به شما نصیحت)
مرد جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟
!پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا" امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا" امکان داره!
پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو
می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج
می کنی!
مرد جوون لبخند میزنه!پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!!!





کنار رودخونه نشسته بود، که ناگهان یک پری دریایی میبینه، بهش میگه: وااااای، زن من میشی؟
پری میگه: آخه من که آدم نیستم!
کمی سرش رو میخارونه و میگه: فکر کردی من هستم؟!









