من خواستم که خواب و خيال خودم شوی
رؤيا شوی اميد محال خودم شوی
لرزيـد دستهـــايم و سرگيــــجه ام گرفـت
آوردمت دليل زوال خودم شوی
يا در دلـــم شنـــــاور يا بـر تنـــــم روان
ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی
هر روز بيشتـــر به تو نزديـــک می شــــوم
چيزی نمانده است که مال خودم شوی
حالا تـــو چشـــــم های منی ابر شو ببــــار
تا قطره قطره گريه به حال خودم شوی
عاشـــق نمی شوی سر اين شــرط بستـــه ام
نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی


دو مرد عاشق یک زن !
توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست !
توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن !
توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه اسب سواری موکول می کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه !
توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه !
توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه !
توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما تکرار میشه !
توی نروژ: معشوقه دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه !
توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاوه بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن !
توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلـسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه !
توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه !



بین من و تو
اون همه کوه و صحرا بود
بین من و تو
دیدی که هفت تا دریا بود
از دریا ها گذشتیم
دنیا رو تنها گشتیم
تا همو پیدا کردیم
بمون که بر نگردیم
بمون به فردا برسیم
بمون به دنیا برسیم
چیزی نمونده نازنین
بمون به دریا میرسیم


اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
آيا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در آغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛
که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
آه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من !


اشخاص نادان چه کتابهایی میخوانند؟
کتاب و کتابخوانی همیشه رنگی زیبا، روشنفکرانه، مدرن و شیکان و پیکان ندارد.گاهی کتابخوانی به نمودی از بدترین و زشتترین نمایههای و نمونههای زندگی ما آدمها تبدیل میشود.درک این نکته شاید برای برخی از کتابپژوهان و کتابخوانان جدی بدیهی بنماید، اما برای همان کسانی که آن دست کتابها را میخرند و میخوانند و دوست میدارند، سخت و ناشدنی است.
کتاب به هر حال ...
(به ادامه مطلب بروید)
ادامه مطلب

آخرین جملات اشخاص مختلف!!!!!!!!
یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…
یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…
یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
یک پزشک: راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه…
یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…
یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…
یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…
یک چترباز: پس چترم کو؟
یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…
یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…
یک دوچرخه سوار: نخیر تقدم با منه!
یک دیوانه: من یه پرنده ام!
یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟…
یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…
یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…
یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…
یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند…
یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
یک مهندس کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…
یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری…
یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره…
یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم…
یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟










