تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پائیز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بسکه دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که توئی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه ی دریا کشیدی

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس

بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم نمی شماریم

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس



تاريخ : جمعه 05 اسفند 1390 | 14:01 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

زوج خوشبخت

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمند سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم  خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت " این باراولته"




تاريخ : پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 | 18:11 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(3)

اعتماد به مرشد

 

چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی الله از دهلی رفت و گفت :

(( من این بیت معروف مرشد حافظ که میگوید :

( به می سجاده رنگین کن , گرت پیر مغان گوید )

را خوانده ام ولی مشکل دارم . ))

باقی الله گفت : (( مدتی از پیش من برو و من موضوع را برایت روشن خواهم کرد . ))

پس از مدت زمانی مرید نامه ای از پیر دریافت کرد که می گفت :

(تمام پولی را که داری بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای که می دانی بده )

مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد .

پس از این که چند روزی با خودش کشتی گرفت , به نزدیک ترین فاحشه خانه رفت و تمام پولی راکه داشت به دربان آنجا داد .

دربان گفت :

(( برای چنین پولی , من باید قشنگ ترین جواهر مجموعه خودمان را به تو تقدیم کنم ))

وقتی مرد وارد اتاق شد , زنی که در آن جا بود گفت :

(( من دوشیزه هستم . مرا با فریب به این خانه آورده اند و مرا با زور و تهدید در این جا نگه داشته اند . اگر حس عدالت خواهی تو از دلیلی که برایش به این جا آمده ای , قوی تر است ; به من کمک کن تا فرار کنم . ))

آن وقت مرید معنای شعر حافظ را درک کرد :

(به می سجاده رنگین کن , گرت پیر مغان گوید )






تاريخ : پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 | 12:10 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

عسل

ميام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه
طلوع تازه خواستن تو رگهای منه
ميام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل

عسل مثل گله، گل بارون زده
به شکل ناب عشق که از خواب اومده
سکوت لحظه هاش هياهوی غمه
به گلبرگ صداش هجوم شبنمه
نياز من به او ، ورای خواستنه
نياز جويبار ، به جاری بودنه

کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه
تمام لحظه ها مثل خود من با منه
تويی که از تمام عاشقا عاشقتری
منو تا غربت پاييز چشات می بری
کسی که عمق چشماش جای امن بودنه
تويی که با تو بودن بهترين شعر منه

تو مثل خواب گل، لطيف و ساده ای
مثل من عاشقی، به خاک افتاده ای
يه جنگل رمز و راز ، يه دريا ساده ای
اسير عاطفه، ولی آزاده ای
نياز من به تو، ورای خواستنه
نياز جويبار، به جاری بودنه



تاريخ : پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 | 10:22 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

 

شیر و روباه

روزی روزگاری روباهی در جنگل با خرگوشی جوان ملاقات کرد.

خرگوش گفت : تو کیستی ؟

و روباه پاسخ داد :  من یک روباه هستم و اگر بخواهم میتوانم تو را بخورم.

خرگوش پرسید : تو چطور میتوانی ثابت کنی که روباه هستی ؟

روباه نمی دانست چه بگوید زیرا در گذشته خرگوش ها همیشه از او فرار می کردند و از این سوال ها نمی پرسیدند .

 و آن گاه خرگوش گفت : اگر بتوانی نوشته ای به من نشان بدهی که تو روباه هستی , من باور خواهم کرد . پس روباه نزد

 شیر دوید و از او یک گواهی گرفت که او یک روباه است .

وقتی روباه به مکانی رسید که خرگوش در آن جا منتظر بود , شروع کرد به بلند خواندن آن سند , این کار چنان او را خوشحال کرد که با لذتی فراوان روی هر جمله و پارگراف تامل میکرد .در همین احوال , خرگوش که خلاصه مطلب را از همان چند خط اول گرفته بود در جنگل گم شد و دیگر دیده نشد .

 روباه نزد شیر بازگشت و دید که گوزنی با شیر صحبت میکند .

گوزن میگفت : (( من میخواهم یک گواهی کتبی داشته باشم تا ثابت کند که شما شیر هستید . ))

شیر گفت : (( وقتی من گرسنه نباشم , نیازی ندارم تا به خودم زحمت بدهم .

وقتی گرسنه باشم , تو نیازی به هیچ سند کتبی نداری . ))

روباه به شیر گفت : (( وقتی که من یک گواهی برای خرگوش میخواستم , چرا به من نگفتی که چنین بگویم ؟ ))

شیر گفت : (( دوست عزیزم , تو باید می گفتی که این گواهی را برای خرگوش می خواستی . من فکر کردم که تو آن گواهی را برای انسان های احمقی میخواهی که برخی از حیوانات دیوانه , این بازی را از آنان یاد گرفته اند . ))




تاريخ : چهارشنبه 03 اسفند 1390 | 19:24 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم

مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

- پنج وارونه چه معنا دارد!

 

دستهامان نرسيده ست به هم...

از دل و ديده ، گرامي تر هم

آيا هست؟

_ دست ،

آري ، ز دل و ديده گرامي تر:

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بي گمان دست گرانقدر تر است.

هر چه حاصل کني از دنيا ،

دستاوردست !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،

دست دارد همه را زير نگين

سلطنت را که شنيده است چنين؟!

شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.

در فروبسته ترين دشواري ،

در گرانبارترين نوميدي ،

بارها بر سر خود ، بانگ زدم :

_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بيستون را ياد آر ،

دستهايت را بسپار به کار ،

کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،

دستها ئي که به هم پيوسته ست !

به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي

دستهايش بسته ست !

دست در دست کسي ،

يعني : پيوند دو جان !

دست در دست کسي ،

يعني : پيمان دو عشق !

دست در دست کسي داري اگر ،

داني ، دست ،

چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !

لحظه اي چند که از دست طبيب ،

گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛

نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !

چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،

پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينائي ،

خواه در ساختن فردائي !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم

سرنوشت بشر است ،

داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است که ما

تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي

دست هامان نرسيده ست به هم !

دست من اما خاليست...






تاريخ : چهارشنبه 03 اسفند 1390 | 17:01 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

 

خاتون

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگی
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محزوم

 



تاريخ : چهارشنبه 03 اسفند 1390 | 12:29 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(3)

 

اشکهای من از غصه نیست

فقط
چشمهای من خجالتی ست
چشمانم به وقت دیدنت ” عرق ” میکند !

اما

تو این را باور نکن

غصه از اشکهای من می بارد…!




تاريخ : سه‌شنبه 02 اسفند 1390 | 19:25 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(2)


با عطر عشق ،
جان که واله شد ،
برگ برگ دفتر دل ،
پر کشید از اینجا و رفت …..
رفت و مرا با خود برد ،
دورتر و فراتر از تمام عاشقان ،
….
به ابتدا ، به آغاز ، به ازل
به عشق و آرام محض ..
به تو !



تاريخ : دوشنبه 01 اسفند 1390 | 23:07 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

در خاطره ام
هرگز نیست...
آنچه در آینه ی چشم تو معنا شده است !
غم من راز خموش صدف دیده ی توست  !!!
که ندارد پر و بالی و نداند گذری
غم من شعله ی لرزان دل خسته ی توست !!!

 



تاريخ : دوشنبه 01 اسفند 1390 | 22:51 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(3)

صفحه قبل1...9495969798...115صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران