قـــول داده ام

گـاهــی

هــر از گاهــی

فـانــــوس یـــادت را

میــان ایـن کـوچـه های

 بی چـراغ و بـی چلـچله

روشـــن کنـــم.

.

خیـالت راحـت!

مـن همـان منـم؛

هنـوز هم در این شب های

بی خـواب و بی خاطـره

میان این کوچـه های تاریک

پرســه میــزنم

اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری

 سلام نخواهم کرد.



تاريخ : سه‌شنبه 15 فروردین 1391 | 10:28 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(4)

نامه ی پدری مهربان(چارلی چاپلین) به دخترش برای زندگی کردن

    جرالدين دخترم، از تو دورم، ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود. اما تو کجايي؟

در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شکوه شانزه ليزه...

اين را مي دانم و چنان است که در اين سکوت شبانگاهي، آهنگ قدمهايت را مي شنوم.

شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شکوه، نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.

    جرالدين، در نقش ستاره باش اما ...

(به ادامه مطلب بروید)    



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | 18:08 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

 

رازی برای رسیدن به خواسته ها:

این راز هر چیزی را که آرزو دارید به شما می دهد .

"شادی، سلامت و ثروت و ...". شما می توانید هر

چیزی که می خواهید داشته باشید یا انجام بدهید.

می تونید هرچیزی را که انتخاب می کنید،

داشته باشید...مهم نیست چقدر بزرگ باشه...

در چه خانه ای دوست دارید زندگی کنید؟؟ دوست دارید میلیونر باشید؟؟ چه چیزی را واقعا می خواهید ؟؟

مهم دانستن روش به کار گیری این رازه....

(بقیه در ادامه مطلب)




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | 17:15 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

اتفاقي عجيب در روند تاريخ

در ميان حوادث تاريخي گاه به مواردي برمي خوريم اعجاب آور و بهت آفرين. دو حادثه به فاصله صد سال از يکديگر اتفاق افتاده است اما وجوه تشابه ميان اين دو حادثه آنقدر زياد است که گويي کسي تمامي اين موارد اتفاقي و تصادفي را از قبل برنامه ريزي و هماهنگ کرده است. دو تن از روساي جمهور امريکا آبراهام لينکلن و جان اف کندي موضوع اين شگفتي شده اند.

اخيراً برخي کارشناسان بين زندگي و مرگ دو رئيس جمهور اسبق امريکا يعني «آبراهام لينکلن» و «جان اف کندي» وجوه تشابه فراواني پيدا کرده و بر آن انگشت گذاشته اند که شگفتي هر خواننده يي را برانگيخته است. نگاه کنيد؛

1- آبراهام لينکلن در سال 1846 به کنگره راه يافت و جان اف کندي در سال 1946.

2- لينکلن در سال 1860 به رياست جمهوري انتخاب شد و کندي در سال 1960.

3- هر دو رئيس جمهور به خصوص بر حقوق مدني تاکيد داشته اند.

4- هر دو رئيس جمهور پس از ورود به کاخ سفيد فرزندي را از دست دادند.

5- هر دو رئيس جمهور روز جمعه کشته شدند و هر دو هم به ضرب گلوله يي که به سرشان اصابت کرد.

6- منشي لينکلن، کندي نام داشت و منشي کندي، لينکلن.

7- هر دو به دست فردي از اهالي جنوب امريکا کشته شدند و هر دو هم جانشيني به نام «جانسون» داشتند؛ اندرو جانسون که جانشين لينکلن شد، در سال 1808 به دنيا آمده بود و ليندون جانسون که بر جاي کندي نشست، در سال 1908،

8- «جان ويلکس بوث» که لينکلن را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لي هاروي اوسوالد» که به زندگي کندي پايان داد متولد 1939،

9- هر دو قاتل اسمي سه بخشي داشتند و هر اسم از 15 حرف تشکيل شده بود.

10- لينکلن در تئاتري به نام «فورد» به قتل رسيد و کندي در اتومبيلي به نام لينکلن، ساخته شده در کارخانه «فورد»،

11- لينکلن در يک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباري مخفي کرد. کندي از انباري هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در يک تئاتر پنهان شد.

12- «بوث» و «اوسوالد» هر دو پيش از آغاز محاکمه شان به قتل رسيدند.

13- و بالاخره اينکه لينکلن يک هفته پيش از مرگ خود در شهر «مونرو» در «مريلند» به سر مي برد و کندي اوقات خود را با هنرپيشه يي به نام «مريلين مونرو» مي گذراند.



تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | 16:45 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(2)

آخه من يه دخترم!!!!

مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود.

من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشي هايم هم متوجه نقص عضو او نمي شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي كردم. فقط در اتوبوس يا ...

(بقیه داستان زیبا و جالب در ادامه مطلب)



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 13 فروردین 1391 | 22:11 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(3)

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.
یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری ر...فتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!!



تاريخ : یکشنبه 13 فروردین 1391 | 21:16 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

 
  


تاريخ : یکشنبه 13 فروردین 1391 | 19:23 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

بیهوده چشم به در دوخته ای...

پشت در نیست کسـی

نـه صـدای قدمـی

نـه صـدای نفسـی

همه پنجره فریاد شده است

بر سـرم می کوبـد

" که نگاهت نگران غم کیست؟

به چه می اندیشـی؟

من نگفتم که به تنهایی خود عادت کن؟!!!"

شب تاریکـم

بر پنجـره آورده فشار

به خیـالم که تو خواهی آمد

چشـم از در نتوانم برداشت

پنجـره تلـخ و عبـوس

همـه فریـاد شده است

"بیهوده چشم به در دوخته ای...."




تاريخ : یکشنبه 13 فروردین 1391 | 18:46 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

    می آیید خدآ شویم؟ می آیید خودآ شویم؟ می آیید به خود آییم؟ می آیید به خود آگاه شویم؟ می آیید خود را بشناسیم؟ می آیید به خود برسیم؟ می آیید به خدا برسیم؟

و گفته شده است که از خودشناسی به خداشناسی برسید.

    بیایید خدا شویم.

انسان بر روی این کره که در این کیهان شناور است احساس سختی دارد. اما اگر با این نگرش نگاه کند که اگر بر روی یک کره در یک بیکران غوطه ور باشی آیا صحیح است که فکر کنی بدون مشکل باشی؟

البته که مشکل فراوان خواهد بود در این بیکرانگی.

برای انسان های اولیه که درکی از این کیهان و تعاملات درون آن نداشتند و سخت بود که به چه چیزی متوسل شوند و چگونه مشکلات خود را حل کنند، هیچ ایرادی وارد نمی دانم.

شروع کردند به تحلیل های بسیار ذهنی.

زمانی گفتند ...

(به ادامه مطلب بروید)



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 12:16 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(5)

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”

پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”

شیوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.”

“ابرنیمه تمام” کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:” به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم.”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”

دو هفته بعد “ابر نیمه تمام” نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود.” شیوانا تبسمی کرد و گفت:” اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!” پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:” حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”

پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:” هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و “ابر نیمه تمام” هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.”

یک ماه بعد خبر رسید که “ابر نیمه تمام” بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی “ابر نیمه تمام” پرداخت و گفت: ” این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:”دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه “ابر نیمه تمام” بگوید. از این پس نام او “تمام آسمان” است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان” بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک “تمام آسمان ” برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.”



تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 09:34 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

صفحه قبل1...7576777879...115صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران