جهانگردی

جهانگردی توسط قبیله ای وحشی دستگیر شد. اما به او اجازه داده شد تا جمله ای بگوید.ولی بدین شرط که اگر جمله او صحت داشته باشد او را در روغن جوشان بسوزانند و اگر غلط باشد، با تیرزهرآگین مورد هدف قرار دهند. جهانگرد هوشیار با کمی فکر پاسخ داد که موجب نجات او از مرگ شد. به نظر شما پاسخ او چه بود؟

(جواب در ادامه مطلب)



ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 | 14:58 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)




قرار صبحانه

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:

«باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکس‌برداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند.

«زنم در خانه‌ی سالمندان است. هر صبح آن‌جا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!»

پرستاری به او گفت:

«خودمان به او خبر می دهیم.»

پیرمرد با اندوه گفت:

«خیلی متاسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!»

پرستار با حیرت گفت:

«وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟»

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:

«اما من که می‌دانم او چه کسی است...!»

 



تاريخ : پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 | 13:53 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

 

قصـــــــــه تلـــــــــــــــــــخ وداع

ســــــــراپـــــــای دلــــــــــــــم را لــرزانـــد

يــــــــــاد او افتــــــــــــــــــــادم

کـــــــــــه بـــــه يـــــــک سـيـــب

دلـــــــش مــــی خـنــــديــــــد

و بــــــــه يــــــــــک آه بـلنــــــــــــــد

نفســــش عـــــــــــادت داشــــــــــت

روبــــــــــرو تــا تــه کــــــــوچــه

زمـيــــــــــــــــــــــــن بــــــرفـــــــــــــــــی بـــــــــــــود

خــــــــوب در يـــــادم هســــت

آسمـــــــــــــــــــــان آبـــــــــــــــــــــــــی بـــــــــــــــود

بـاد سـردی به تمــــاشا می شـد

بــــرگ زردی رقصيـــدن گــرفـــت

او از آن کـــــوچــــه گــــذشــــت

دل مـــــــــن بـــــــــاز گــــــــرفـــــــت



تاريخ : یکشنبه 06 فروردین 1391 | 15:28 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

شیوه جلب رضایت خدا

طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه

جلب رضایت خدا را به او بگوید .

ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .

طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .

پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟

- نه .

- پس برو آنها را ستایش کن .

طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . 

پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟

طلبه گفت نه .

پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن .

نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان .

این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .

 



تاريخ : یکشنبه 06 فروردین 1391 | 12:14 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

سه زنی که به من پیشنهاد شد...

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت.

قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.



تاريخ : یکشنبه 06 فروردین 1391 | 09:57 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

 

شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه

«نغمه‌هاي بي‌گناهي»

كمال آدمي را چنين وصف كرده است

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

و بي‌نهايت را در كف دست نگه داشتن،

و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.



تاريخ : سه‌شنبه 01 فروردین 1391 | 19:01 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

 

فراموش نکنیم

 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه

می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن.



تاريخ : سه‌شنبه 01 فروردین 1391 | 17:37 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(2)

سوال و جـواب با حضــرت آدم

 

(به ادامه مطلب بروید)



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 01 فروردین 1391 | 11:25 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

محافظت از خویشتن

« پادشاهی به عارفی رسید، از او پندی خواست. عارف گفت: هر آنچه را در آن امید رستگاری است، بگیر و آنچه را در آن خطر هلاکت است ، رها کن»



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 16:49 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

خطر سلامتی و آسایش

«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت : خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم ، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه ، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 16:42 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...7778798081...115صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران