فرق احمق و دیوانه

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 16:36 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

براستی رسیدن این عید سعید باستانی همراه با روئیدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهای عاشقان را تبریک و تهنیت گوییم . دلهامان را نزدیک ، دستهامان را به همدیگر بدهیم و در سال جدید با یاری هم منظری زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق کنیم .

 

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

 

سال نو مبارک

 

با آرزوی ۱۲ ماه شناخت صحیح ۵۲ هفته معرفت آسمانی ۳۶۵ روز صداقت ۸۷۶۰ ساعت مهربانی ۵۲۵۰۰ دقیقه توکل به خدا ۳۱۰۵۰۰۰ ثانیه غرق در لذت بخش ترین عشق هستی……

سال نو مبارک

 



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 12:11 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(8)

آزادگی

«همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 11:47 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(5)

علم اندوزی

«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 11:31 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)


یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباختة عمو نوروز بود ...

 

(بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 08:39 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

عظمت جهان هستی را با این تصاویر درک کنید

(به ادامه مطلب بروید)



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 22:13 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

  به این میگن آخر شانس!!!

اندکی تحمل بفرمایید تا تصویر به طور کامل بارگذاری شود



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 21:39 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

زنانی که دنیا هرگز آنها را فراموش نخواهد کرد

فلورنس نایتینگل: او اولین زنی است كه در تاریخ به خاطر پرستاری از مجروحان جنگی به عنوان پرستار نمونه تقدیر شده است. او در ارتش بریتانیا تحصیلاتش را در زمینه پزشكی به پایان برد و درسال 1858 در بیمارستان ارتش مشغول به كار شد. روز تولد او روز جهانی پرستار است.

(بقیه در ادامه مطلب)

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 18:54 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(1)

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI  و افسران پلیس محلی دیده شدند  و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 15:24 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)
تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 14:46 | نویسنده : daftare-eshgh | ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...7879808182...115صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران