
کاریکلماتور
1ـ اگر حرف مُفت را مي خريدند ، خيلي ها ميلياردر بودند.
2_ آدم « بی باک » از سوخت هسته ای استفاده می کند.
3ـ امروز همان راه حل های دیروز است.
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب

پاسخ دانشجو به استاد
چگونه ميتوان با يك فشارسنج ارتفاع يك آسمانخراش را محاسبه كرد؟
پاسخ يك دانشجو :
(پاسخ جالب انگیز در ادامه مطلب)
ادامه مطلب

جغرافياى آقايان....
آقايان در سن 14 تا 17 سال مانند کشور کره شمالي هستند:قدرتي ندارند ولي مانند اين کشور ادعاي قدرت و سرکشي مي کنند.
در سن 18 تا 19سالگى، مثل ...
(لطفا به ادامه مطلب بروید)

ادامه مطلب

یک جفت جوراب زنانه (اگه قصد ازدواج دارین حتما بخونین...)
هوس زن گرفتن به سرم زده بود.
دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود.
نمی دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید ...
(بقیه داستان جالب در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

اسمت رو وارد کن ماشینت رو ببین....!!!!
درسايت زير اسمتون وارد كنيد تا ماشين شما بياد
http://www.whatdreamcar.com/en


ازدواج کلاغ با قناری
پای یک درخت رسید ، ........ صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا ،........... صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ ، ......... بال و پر ، پر آب و رنگ
(لطفا به ادامه مطلب بروید)

ادامه مطلب
منفیگراها شکست میخورند

باید حرکت کنید تا احساسات تضعیفکنندهای مانند «اینکار بیمعنی است، این طرح برایم بیمفهوم میباشد و...» از وجودتان حذف شود. این نخستین کمکی است که میتوانید بهخود بکنید. بگذارید دیگران در هدف شما، سهم داشته باشند تا بتوانید به کمک آنان ادامه دهید و انرژی بیشتری کسب نمایید.
ممکن است کلمهی منفی و منفیگرایی را زیاد شنیده و یا خوانده باشید. این کلمه بهعنوان یک شوخی و یا لطیفه نیست،
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب

افسانه مردم
ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او در بود و نبود
گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟
هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم
از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من بود در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

آيا زماني باقيست
دير زماني نمي پايد .
شايد اگر نسيم بهاري از كوچه تنگ و تاريكمان گذر كند ، كوله بارم را بر پشت زخم خورده ام نهم و دستانش را بفشارم تا مرا با بالهاي شكسته ام ياري دهد و همسفرش شوم.
آنجايي خواهم رفت كه غروبش در حصار ميله هاي بلند نباشد . پرستوهايش توان پريدن داشته باشند . آنجا كه برگ برگ شقايقش با آغوش باز پذيراي شبنم ها و شبدرهايش هميشه جاويدند .
تك قاصدكي كه انتهاي امتداد نگاهم را ياري كند تا عزيزترين پيغامم را بدرقه راهش كنم . نهال هاي اميدي را كه در غربت با اشك هايم آبياريشان كرده بودم آنجا ميوه حسرت ندهند.
درختاني كه بازوانشان مأمن امني براي آشيانه پرندگان و پرستوهاي مهاجر باشند .
آيا زماني باقيست ؟
تا اين حديث تلخ را بارديگر بازگو كنم و بگويم كه نسيم بهاري هرگز از كوچه مان گذر نكرد . برگ هاي زرد و پژمرده پاييزي هنوز روي سنگ فرش حياطند ،
چه رسد به دلي كه جنگل خزان زده است .





