
تا هنگامی که مجردی هرکی بهت میرسه میگه: تو که همه چی داری چرا ازدواج نمی کنی؟ وقتی ازدواج کردی هرکی بهت می رسه می پرسه: تو که همه چی داشتی واسه چی ازدواج کردی!
(به ادامه مطلب بروید)
ادامه مطلب

مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند...
مردها همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ، حتی اگر خودشان بسیار زشت باشند یا زیبا باشند. این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است .
اما به چه دلیل ؟
(بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب

آرزومند سعادت نباش! زیرا نفس همین آرزو ، مانعی بر سر راه است .
زندگیات را به آرزو زنجیر نکن و به هیچ هدفی چشم ندوز.
آزاد زندگی کن !
(به ادامه مطلب بروید)
ادامه مطلب
وقتي يک دختر حرفي نمي زند!!!
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
وقتي يک دختربحث نمي کند
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب

اگر الآن نه، پس کِی؟
دکتر شريعتی: لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختی برسيم، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
(لطفا به ادامه مطلب بروید)
ادامه مطلب

اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته

از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته

يک سينه غرق مستي دارد هواي باران

از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم 

شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر ديدگان تشنه 

آيد شود هويدا امشب دلم گرفته

ساقي عجب صفايي دارد پياله ي تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته




خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود . باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود .
پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه .
(به ادامه مطلب بروید)
ادامه مطلب

یک دسته گل
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گلها بر نمیداشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: میدانم از این گلها خوشت آمده است.
به زنم میگویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال میشود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین میرفت و وارد قبرستان کوچک شهر میشد!
















