
امشب در غوغای فاصله قدم هایم روزه ی سکوت گرفته اند
آنجا که بنفشه هایش از درد دوری جیغ بنفش می کشند
آنجا که تک نیمکتی هم برای دل خسته ایی چون من ندارد
آنجا که به باریکی رد اشک های ریخته و نریخته ی من است
خانه ای با دری به رنگ غصه هایم با نقشی به شکل عذاب
اتاقی به وسعت شب زنده داری به حقارت چهار دیوار

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره
بشی؟ نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی
اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد : به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.
نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو
انجام بدی ، می تونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی ،
درخت هارو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.
اونوقت من به تو پول میدم و تو رو میبرم
جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون
تا برای غذا و خونه ی جدیدخرج کنن. مستقیم توی چشمام
نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیررو نمی بری خونه ت
تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟
























