کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم
در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت.
بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.
برگهای پاییزی او را به یاد تابستانهای گذشته می انداختند.
داستان | کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم
در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت. بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.
چشمهای پیرمرد پنجره های پرورشگاه را کاوید و روی یک بچه آرام گرفت.
به یادت هستم ، حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت ،
[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 16:07 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(0) ]





