او تمام عمرش را روز زمين مي گذراند ، به پرندگان غبطه مي خورد
و از آنچه سرنوشت برايش مقدر کرده است ازرده خاطر است .
فکر مي کند : من منفورترين مخلوق عالم هستم ، زشت ،
چندش آور و محکوم به خزيدن روي زمين .
روزي مادر طبيعت از کرم مي خواهد که پيله اي بتند .
کرم وحشت زده مي شود . او تا آن روز هيچ پيله اي نتنيده است .
مقبره اش را مي سازد و خود را براي مردن آماده مي کند .
با وجود همه ناخرسندي اش از زندگي ، به خداوند گله مي کند :
خدايا ، حالا که به اين زندگي پست عادت کرده ام ،
مي خواهي تمام چيزهاي اندکي را که دارم از من بگيري ! با نوميدي
خود را در پيله محبوس مي کند و در انتظار سرانجام کار مي ماند .
بعد از چند روز متوجه مي شود که به پروانه اي زيبا بدل شده است .
مي تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسين مي کنند .
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 19:38 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(20) ]








