کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

میخواهم خودم باشم

می خواهم خودم باشم

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم

که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.

(بقیه داستان در ادامه مطلب)

Click here to enlarge
Click here to enlarge


می خواهم خودم باشم

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم

که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.

منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.کنارش نشستم و پرسیدم:

"اینجا چه می کنی ؟"

با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.می خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت . دوست داشت از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .

خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.

برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:

"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند .

 هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد... طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم خودم باشم."

 

برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو



Click here to enlarge

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 07:24 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(9) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران