
داستان منطقی جالب انگیز
(لطفا به ادامه مطلب نـرویـد)
خواندن این داستان کوتاه به شما توصیه نمی شود



راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر می کرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود.
شبی به اتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت می کردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب می کند. دوستش پرسید چی فکر می کنی؟
گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.
دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمی تواند تعقیب کند.
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالی که مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسید او چی کار کرد؟ گفت او هم شلوار خود را کشید پایین.
پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر می توانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا.

[ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 22:51 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(1) ]
