کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

قصر با شکوه..حاجی فیروز

قصر با شکوه

مرد با خودش فکر کرد خانه اش بی شباهت به یک قصر نیست!

خدمتکارها از هر طرف در رفت و آمد بودند؛ یک نفر بوقلمون و غذاهای رنگارنگ را روی میز تالار می چید و ...



قصر با شکوه

مرد با خودش فکر کرد خانه اش بی شباهت به یک قصر نیست!

خدمتکارها از هر طرف در رفت و آمد بودند؛ یک نفر بوقلمون و غذاهای رنگارنگ را روی میز تالار می چید و دیگری کارد و چنگال های طلایی و نقره ای را روی میز، کنار ظرف های گرانقیمت می گذاشت.

مانند هر روز حاضر می شد تا غذای خود را در محیط اشرافی منزلش صرف کند، صدای زن او را به خود آورد: «عجله کن مرد! اگر تا شب سقف را تعمیر نکنی، آب باران تمام خانه را خواهد گرفت...»

 

 

حاجی فیروز

 

پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروز در خیابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،

ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود...

 

از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند...

[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 07:48 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(2) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران