کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

سلام پیرمرد...


پیرمرد نشست کنار سفره و گفت: آخه زن یه حرف رو چند بار باید

بهت زد تا حالیت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من

ما...کا...رو...نی دوست نـ...دا...رم.

باید مثه دفعه ی قبلی بشقاب رو پرت کنم گوشه ی اتاق

تا شیر فهم بشی؟دفعه های قبلی حداقل شله نمی شد

این دفعه که دیگه حسابی گند زدی.

چرا چیزی نمی گی. همین جور نشستی منو نگاه می کنی که چی؟

مثلا می خوای مظلوم نمایی کنی نه؟ اه نمکم هم که نداره.

آب هم که سر سفره نیست.

پس تو چه غلطی می کنی توی این خونه.

پیرمرد جمله ی آخر را که گفت چند لحظه ای سکوت کرد اشک توی

چشم هایش جمع شد و به قاب عکسی که پای سفره به دیوار

تکیه داده بود نگاه کرد.

روبان سیاهی گوشه عکس پیرزن نشسته بود.

Click here to enlarge

 


[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 09:10 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(3) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران