با تمام وجود دلم را شکستی،رفتی و آن روزها گذشت ،
نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ،
یادم می آید لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من!
زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی،
نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ،
گفتی دیگر نه تو نه من! نمیخواهم بازگردم به گذشته ،
باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که گذشته ها
گذشته اما شاخه ای که شکسته ، دیگر نشکفته….
دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته…
چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم ،
هر چه میرفتم ، نمی رسیدم، هر چه نگاه میکردم ،
نمی دیدم …قلبم به دنبال حس تازه بود ،
بی احساسش کردی و به دنبال آتشی دوباره بود ،
خاکسترش کردی و دیگر امیدی درونش نبود…
اگر در حال خودم نیز نبودم باز هم می فهمیدم
با آن دل شکسته ، این من از زندگی خسته ،
در خواب هم قطره های اشک ،بی خیال چشمانم نمیشدند!
شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد ،
این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد!
به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ،
پیدایت که نکردم هیچ ، خودم را هم گم کردم ،
بعد از آن خودم را در به در کوه و بیابان کردم…
نمی گویم به تو این رسمش نبود ،
شاید رفتنت پایان غم انگیز این قصه بود ،
نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی ،
شاید عشق از نگاه تو،به معنای بی وفایی بود!
نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم ،
[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 03:12 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(15) ]







