کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

دستینی

دستینی

روزی در یکی از خیابانهای بیرهنگام در حال قدم زدن بودم که حلقه الماسی پشت ویترین جواهر فروشی نظرم را جلب کرد. الان که فکر می کنم نمی دانم چرا ایستادم و به آن نگاه کردم. وقتی که ...

(بقیه در ادامه مطلب)

[تصویر: 1247634ugjywbxzzj.gif]

[تصویر: 450603ss06xdzo9s.gif]

دستینی

 

روزی در یکی از خیابان های بیرهنگام در حال قدم زدن بودم که حلقه الماسی پشت ویترین جواهر فروشی نظرم را جلب کرد. الان که فکر می کنم نمی دانم چرا ایستادم و به آن نگاه کردم. وقتی که می خواستم راهم را ادامه بدهم به طور ناگهانی محکم به شخصی که از پهلوی من می گذشت، برخورد کردم و کتاب هایی که در دست او بود به زمین افتاد.

با دستپاچگی خم شدم تا کتاب ها را جمع کنم و به او بدهم ولی سرم محکم به سر او که برای جمع کردن کتاب ها خم شده بود، خورد. بدون اینکه به او نگاه کنم از او خواهش کردم که اجازه بدهد تا خودم کتاب ها را جمع کنم، بعد دوباره خم شدم تا کتابها را جمع کنم و به او بدهم، به او که مانند یک فرشته به نظر می رسید.

 

او زیباترین دختری بود که تا آن روز دیده بودم. انگار در رویا بودم. هردو حیرت زده به هم نگاه می کردیم. ده ثانیه ای به همین صورت گذشت و بعد زمانی که خواستم کتاب ها را به او بدهم دوباره کتاب ها از دست من به زمین افتادند. بار دیگر کتاب ها را جمع کردم و در حالی که آنها را به او می دادم گفتم:(اسم من جانی است) . او پاسخ داد:(من دستینی هستم).و من به او گفتم: واقعا که دستینی برای شما اسم مناسبی است.

 

از آن روز به بعد ما همیشه کنار هم بوده ایم، یک هفته بعد از آن اتفاق با هم ازدواج کردیم، هردوی ما می دانستیم در پی چه چیزی هستیم.او همان چیزی بود که من در جست و جویش بودم و او را نیز پیدا کردم.

 

نویسنده:جانی مک کارلی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 07:02 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(2) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران