برای سومین بار سوال را تا وسط خواند.دوباره به فکر فرو رفت.
آرام آرام پلک هایش هم سنگین شدند.
کتاب را روی زمین گذاشت.خمیازه ای کوتاه کشید و آرام آرام خودش را به کنار پنجره رساند.
درخت های بزرگ و بلند در یک ردیف کنار هم ایستاده بودند و از دور، هم قد دیده می شدند.
دشت با همان درختان قدر بلند به پایان می رسید و بعد از آن آسمان شروع می شد. آسمان سراسر آبی که فقط یه تک ابر چاق و چله گوشه اش را پر کرده بود و بقیه ی آن صاف و پاک بود.
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 19:18 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(2) ]




