روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.
صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.
موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.
روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.
دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند .
در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 13:59 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(0) ]




