کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

هر شب خواب می دیدم...

 


هر شب خواب می دیدم، هر شب.

خواب می دیدم:« پستچی پشت دَر ایستاده است.

با انگشت زنگ را می فشارد. صدای زنگ سکوت را می شکند و من سراسیمه بسوی درب خانه می شتابم تا کارت پستالی را که در انتظارش هستم تحویل بگیرم؛ اما هیچگاه به دَر نمی رسم. »

یک صبح برخاستم، لباس بر تن کردم و به راه افتادم.

وارد پستخانه که شدم پستچی آن روبرو نشسته بود، چهره اش از انتظار خسته بود و کج خلق به نظر می رسید.

با بی حوصلگی به پیش آمد و گفت:« بفرمایید؟َ » در حالی که دست در کیف بردم و پاکت را درآوردم، گفتم:« کارت پستالی برای پست آورده ام. »

ناگهان برق خوشحالی در چشمانش دوید و لبخند رضایت بر لبش نشست.

آنچنان که گویی با ناباوری ایمانش را باز می یابد با مهربانی پاکت را گرفت و زیر لب گفت:« اینک، وقت آن فرا رسیده است.

دیگر در این غریب ستان تنها نیستم. »

شب باز خواب می بینم:« پستچی جلوی درِ خانه ایستاده است. کارت پستال در دست چپ دارد و با انگشت اشارۀ دست راست زنگ را می فشارد.

شاید آرزو می کند که این انتظار لذت بخش تا ابد به طول بیانجامد ولی طنین صدای باز شدن دَر، رویاهایش را بر هم ریزد.

چون فاتحی که رسالتش را به انجام رسانده باشد،

پاکت را تحویل می دهد، روی بر می گرداند و آهسته با قدم های استوار راه بی انتهای بازگشت را پیش می گیرد

تا آنجا که دیگر نه اثری از وی و نه حتی جای پایش را بتوان دید.

گویی پستچی هرگز آنجا نبوده است. »

 

 

[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 17:27 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(8) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران