
خواب می دیدم:« پستچی پشت دَر ایستاده است.
یک صبح برخاستم، لباس بر تن کردم و به راه افتادم.
وارد پستخانه که شدم پستچی آن روبرو نشسته بود، چهره اش از انتظار خسته بود و کج خلق به نظر می رسید.
ناگهان برق خوشحالی در چشمانش دوید و لبخند رضایت بر لبش نشست.
دیگر در این غریب ستان تنها نیستم. »
چون فاتحی که رسالتش را به انجام رسانده باشد،
پاکت را تحویل می دهد، روی بر می گرداند و آهسته با قدم های استوار راه بی انتهای بازگشت را پیش می گیرد
تا آنجا که دیگر نه اثری از وی و نه حتی جای پایش را بتوان دید.
گویی پستچی هرگز آنجا نبوده است. »

[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 17:27 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(8) ]


