کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

نیلـــوفـــــرانــه 6

 


 

 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو

روبراه کن.... منشی زنگ میزنه به شوهرش

میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن....

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش،

میگه: زنم یه هفته میره مأموریت، کارهات رو روبراه کن....

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش

زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام....

پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد

بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم....

پدربزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه

و میگه: مسافرت رو لغو کن، من با نوه ام سرم گرمه.

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: مأموریت کنسل شد.

من دارم میام خونه.

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش و میگه: زنم مسافرتش لغو شد.

نیا که متأسفانه نمیتونم ببینمت.

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش و میگه: کارم عقب افتاد

و این هفته بیکارم. پس دارم میام که بریم سر درس و مشق.

پسر دوباره زنگ میزنه به پدربزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت،

معلمم برنامه اش عوض شد و میاد.

مدیر هم دوباره گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه به منشی

و میگه: برنامه عوض شد. حاضر شو که بریم مسافرت.....

 

[ یکشنبه 24 دی 1391 ] [ 18:23 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(1) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران