

مجلس خواستگاری
پسری به همراه والدینش به خواستگاری دختری رفت. بسیار مضطرب و نگران بود و از پدرش پرسید: پدرجان وقتی خواستم با دختر صحبت کنم واقعا نمی دانم چه بگویم، به نظر شما چه کار کنم؟
پدر گفت: پسرم سه چیز هست که می توانی در مورد آنها صحبت کنی... غذا، خانواده و فلسفه.
پسرک تصمیم گرفت همین کا را بکند. او وقتی با دختر تنها شد ابتدا اندکی بر و بر همدیگر را نگاه کردند، سپس پسر گفت: سیب زمینی سرخ شده دوست داری؟ دختر گفت:نه! و سکوت برقرار شد.
لحظه ای بعد پسر گفت: برادر داری؟ دختر مجددا گفت:نه! و دوباره سکوت برقرار شد. پسر یاد موضوع آخر فهرست پدرش افتاد و این بار پرسید: راستی اگر برادر داشتی آیا از سیبزمینی سرخ شده خوشش می آمد؟!
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 16:43 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(3) ]

