
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و يك فرشته از او استقبال کرد .
« مشکلی نیست . شما من را راه بده ،
من خودم بقیه اش رو حل می کنم »
« اشکال نداره . من همین الان تصمیمم را گرفته ام .
« می فهمم . به هر حال ما دستور داریم . ماموریم و معذور »
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند .
پایین ... تا اینکه به جهنم رسیدند .
در آسانسور که باز شد ، سياستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد .
بعد از پایان روز دوم ، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیاتصمیمش را گرفته ؟
سياستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
« انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم ؟ آن سرسبزی ها کو ؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم ؟ زمین گلف ؟ ... »
« آن روز، روز انتخاب.. بود ... امروز دیگر تو رای دادهای » .
[ یکشنبه 22 مرداد 1391 ] [ 15:39 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(4) ]


