کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

رفتــــار من عـــادی است


رفتــــار من عـــادی است

 

اما نمی دانــــم چــــرا

 

ایـــن روزهــا...

(لطفا به ادامه مطلب بروید)



رفتــــار من عـــادی است

 

اما نمی دانــــم چــــرا

 

ایـــن روزهــا...

 

از دوستـــان و آشنـــایان

 

هرکس مـــرا می‌بیند

 

از دور می‌گــــوید:

 

این روزها انگــــار

 

حال و هوای دیگــــری داری!

 

اما

 

من مثـــل هر روزم

 

با آن نشـــانی های ســاده

 

و با همـــان امضا،

 

همان نام و با همان رفتــار معمولی

 

مثل همیشه ساکــت و آرام

 

این روزها تنهـــــا

 

حس می کنم گـاهی کمی گنگم

 

گاهی کمی گیجــم

 

حس می‌کنم

 

از روزهای پیش قدری بیشتر

 

این روزها را دوست دارم

 

گاهی

 

از تو چه پنهان

 

با سنگها آواز می‌خوانم

 

و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

 

این روزها گاهی

 

از روز و ماه و سال، از تقویم

 

از روزنامه بی خبر هستم

 

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

 

گاهی شدیدا بیشتر هستم

 

حتی اگر می‌شد بگویم

 

این روزها گاهی خدا را هم

 

یک جور دیگر می‌پرستم

 

از جمله دیشب هم

 

دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:

 

من کاملا تعطیل بودم

 

اول نشستم خوب

 

جوراب‌هایم را اتو کردم

 

تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم

 

با کفش‌هایم گفتگو کردم

 

و بعد از آن هم

 

رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم

 

و سطر سطر نامه‌ها را

 

دنبال آن افسانه‌ی موهوم

 

دنبال آن مجهول گشتم

 

چیزی ندیدم

 

تنها یکی از نامه‌هایم

 

بوی غریب و مبهمی می‌داد

 

انگار

 

از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه

 

بوی تمام یاس‌های آسمانی

 

احساس می‌شد

 

دیشب دوباره

 

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 

در آسمان گشتم

 

و جیب‌هایم را

 

از پاره‌های ابر پر کردم

 

جای شما خالی!

 

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

 

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

 

که رنگ چشمانم کمی میشی است

 

و بر خلاف سال‌ها پیش

 

رنگ بنفش و ارغوانی را

 

از رنگ آبی دوست‌تر دارم

 

دیشب برای اولین بار

 

دیدم که نام کوچکم دیگر

 

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

 

این روزها دیگر

 

تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

 

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

 

یک روز کامل جشن می‌گیرم

 

گاهی

 

صد بار در یک روز می‌میرم

 

حتی

 

یک شاخه از محبوبه‌های شب

 

یک غنچه مریم هم

 

برای مردنم کافی است

 

گاهی نگاهم در تمام روز

 

با عابران ناشناس شهر

 

احساس گنگ آشنایی می‌کند

 

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 

آهنگ یک موسیقی غمگین

 

هــوایی می‌کند

 

امـــا

 

غیر از همین حس‌ها که گفتم

 

و غیر از این رفتـــار معمولی

 

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

 

حال و هــوای دیگری

 

در دل نــدارم

 

رفتار من عـــادی است

[ سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 19:38 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(5) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران