دلنوشته....
و من اکنون چه غریبم اینجا مثل یک قطره ی آب
مثل یک تکه ی ابر مثل احساس درختی که دلش سوخته است
مثل دستان کسی که ندارد احساس و چه سخت است دراینجا ماندن
و بگویی که زمـــان چه عذاب آور و حــزن انگیز است
و چـه خـوب است کـه احســـاس کنـی
که کسی هست که یــادت با اوســـت
و چه نازیباست اگر آنکس نکند یـاد تورا...............
[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 06:46 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(3) ]



