در خــود مانده...


وقتی مانده بودم پوشیده از برگ های پوسیده
چیزی نگذشت... به کوتاهی آرامی تشویشم
دستی آمد و از حوض دلم ربایید تو را
شیرین شدی به کامش، نوش شدی به جانش
باز ھم من ماندم این برگ های پوسیده
[ جمعه 17 آذر 1391 ] [ 21:07 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(0) ]


