داستان کوتاه
یک روز صبح که آب ها از آسیاب افتاد جرات پیدا کردم که از خانه بیرون بروم .
تا قبل از این حتی از پنجره کوچک آشپزخانه هم به خیابان روبرو که خیلی هم خلوت بود نگاه نکرده بودم.
به هرحال کاری بود که باید انجام می شد . تصمیم خودم را گرفته بودم...
یک روز صبح که آبها از آسیاب افتاد جرات پیدا کردم که از خانه بیرون بروم .
تا قبل از این حتی از پنجره کوچک آشپزخانه هم به خیابان روبرو که خیلی هم خلوت بود نگاه نکرده بودم.
[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 08:15 ] [ daftare-eshgh ]
[ ارسال نظر(3) ]




