کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

از دل من تا دل تو ...




در سکوت دلنشين نيمه شب

مي گذشتيم از ميان کوچه ها

رازگويان ، هردو غمگين ، هردو شاد

هردو بوديم از همه غم ها جدا

 

تکيه بر بازوي من مي داد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها ، تنش

لرزشي بر جان من مي ريخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهيز و شرم

برق مي زد آرزوئي دلنشين

در دل من با همه افسردگي

موج ميزد اشتياقي آتشين

  

زير نور ماه ، دور از چشم غير،

چشم ها بر يکدگر مي دوختيم

هر نفس صد راز مي گفتيم و، باز

در تب ناگفته ها مي سوختيم

 

نسترن ها از سر ديوارها

سر کشيدند از صداي پاي ما

ماه مي پائيدمان از روي بام

عشق مي جوشيد در رگ هاي ما

 

سايه هامان ، مهربان تر ، بي دريغ

يکدگر را تنگ در بر داشتند

تا ميان کوچه اي- با صد ملال-

دست از آغوش هم برداشتند!

 

باز هنگام جدائي دررسيد

سينه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزشب ها گريخت

اشک ها بر روي رؤياها نشست!

 

چشم جان من به ناکامي گريست

برق اشکي در نگاه او دويد

نسترن ها سر به زير انداختند!

ماه را ابري به کام خود کشيد

  

تشنه،تنها،خسته جان،آشفته حال

در دل شب مي سپردم راه خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار ،

خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!

Click here to enlarge

[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 08:37 ] [ daftare-eshgh ]

[ ارسال نظر(5) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران