
مسافر می شوم گاهی…
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
كوله بارم بر دوش
مسافر می شوم گاهی…
عشقی برای خواندن
بغضی برای شكفتن
خاطراتم در دست
بازیچه می شوم گاهی…
نگاهی در راه
اعتمادی پرپر
پاهایم خسته
هوایی می شوم گاهی…
فكرهای كوتاه
صبری طولانی
صدایی در باد
زمستان می شوم گاهی…
روزهای رفته
ماه های مانده
تقویم ام بی تاب
دلم تنگ می شود گاهی…
جای پایی سرد
رد پایی گنگ
در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ می شوم گاهی…


هزار سال زیستن
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
(لطفا به ادامه مطلب بروید)


ادامه مطلب
خودت پل خودت را بساز
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد ...
(ادامه داستان در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

مچ گیری مادر از پسر........!!!!!!
خانم حیدری برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود.
او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی می کند.
(بقیه داستان در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

چند وقتی ست
هر چه می گردم
هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ...
نگاهم اما ...
گاهی حرف می زند
گاهی فریاد می کشد...
و من همیشه به دنبال کسی می گردم
که بفهمد یک نگاه خسته
چه می خواهد بگوید.

دردهای اساسی ما ایرانیان به روایت صادق هدایت
صادق هدایت که از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد :
در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد!
و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد!
(سی و هفت راز در ادامه مطلب)



ادامه مطلب








