خروس گفت :نه اندوه من از برای بی عدالتی - گرانی و خفقان وسانسور در این مملکت است
در این هنگام خروس سر خود را بالا گرفت وبه دور دست خیره شد
روباه از او سوال کرد به چه چیز می نگری؟
در این هنگام روباه از همان راهی که آمده بود بر گشت
خروس گفت: کجا می روی نکند دروغ گفتی ومی ترسی رسوا شوی
روباه گفت : خیر هر چه گفتم راست بود ولی مرا میلی به دیدن این جماعت نیست از آن رو که این ها را نیک شناسم ودانم آنچه راخود حکم کرده اند وگفته اند از یاد برده اند
می دانم كه در جهان طبيعت مرا بر اشيا فرمانروائی و تسلط است
اما درست كه بنگری می بيني در برابر اندک چيزی زبون و در پيش فرومايه ترين مانعی مقهور و ناتوان.
مرا اين درست است كه زندگانی چيزی جز درد و اندوه نيست و نيک و بدش ناپايدار است.
می دانم كه حواس و مشاعر من از همه چيز فريب می خورد و مايه جود است.
خلاصه آنكه بر من مسلم است كه من انسانم.
و اين انسان بودن هم باعث فخر و هم مايه سر شكستگی من است!






















