
حکایت من و مدرسه و دروغ، حکایت من است و شب کویر و ستاره.
اما ظاهرا چرخه یکسان بوده و اساتید نیز هر از چندی دروغی را به اذهان خام ما می بسته اند
که دانستن آنها جدای از یادآوری خاطرات شیرین و سخت گذشته،
مزید نمکی است بر دردهای چوب و شلنگ
(همدردی مجدد با دهه پنجاه و شصتی ها).
(بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب
توکل...
زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد.
زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود.
اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!
مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.
ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند
تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.
برگرفته ازکتاب: 4 اثر از فلورانس اسکاول شین









چه اهمیتی دارد که من چند ساله می شوم؟!!
من تولد یافته ی روزهای سپیدم .
لبخند میزنم و می چرخم،
تمام هوای زندگی ،
تمام دست های آسمان ،
تمام غزل ها را نفس می کشم.
14اردیبهشت ماه ، با آرزوی... ،
فوت می کنم شمع سالگرد زنده بودنم را.
تولدم مبارک....


زمین در انتظار تولد یک برگ ، من در حال شمارش معکوس
صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است








ایزدمهر
امروز روز توست…..روز میلادت
دنیا تبسم کرده است امروز با یادت
امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست
چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

این چندمین تولد توست؟
و چندمین انبساط مجدد کائنات؟
این چندمین بارخلقت است؟
و چندمین انفجار سکوت؟
چندمین لبخند آفرینش؟
خورشید را چندمین بار است که می بینی؟
و پروانه ساعتها چندمین بار است که می چرخد؟
و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمی خیزد؟
چندمین بار است که مجدداً نفس می کشی؟
چندمین دم!؟
چندمین آن!؟
آه که تو چقدر خوشبختی!
و جهان چه پرغوغاست
که بی نهایت مین تولد تو را جشن می گیرد .


جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبی ست …

روزی که تو آمدی
شعر نابی بودی
آفتاب و بهار با تو آمدند
روزی که آمدی
طوفان شد و پیکانی آتشین
در نقطه ای از جهان فرود آمد …
و من با تو باور کردم
که می شود هم پای رنگین کمانی در باران قدم زد !



راست و دروغ!
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.
کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.
کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.
کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ، فيلسوف است.
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.
کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.
کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.
کسی که دروغ می داند و می داند که طرف مقابلش هم متوجه دروغ اوست ولی باز هم می گوید ، وقیح است.


(داستانی فوق العاده جالب انگیز)
چوپان باهوش
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود
در یك مرغزار دور افتاده بود.
ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی
از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد.
(بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب

جاي پايت
بر روي جاده ها
را دوست دارم
رفتنت زير باران
را دوست دارم
گريه هاي شبانه ام براي تو را دوست دارم
من خيالت زير باران
را دوست دارم
ايستادن كنار پنجره
انتظار كشيدنت
را دوست دارم
آمدنهاي گاه به گاهت به خيالم
را دوست دارم
تو در رويايي ، روياهايم
را دوست دارم
من گفتنت را دوست دارم
ماندنت را دوست دارم
رفتنت را دوست دارم
نبودنت را دوست دارم
نيامدنت را دوست دارم











